تبليغاتX
ســـــاحــــــل خــــــــامـــــــــــوش

ســـــاحــــــل خــــــــامـــــــــــوش

ساحل خاموشم اما پر موجتر از همیشه....

جشن نامزدی

سلام به دوستای گلم

اول از همه اونایی که بهم سر زدن تشکر میکنم ممنونم ازشون بهم خیلی خیلی لطف دارن.

دوم پوزش میخوام به خاطر اینکه نتونستم به وبلاگشون سر بزنم .

راستشو بخوای این روزا سرم خیلی شلوغه همش بازار خرید وای چه خسته کننده است.

فردا شب جشن  نامزدیمه اره درست خوندین . منم بالاخره قاتی مرغا شدم خوب چی کار کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 20:15  توسط NAZI  | 

یادمان باشــــــــــــــــــــــــــــد

يــــــــادمــــــــان باشــــــــــد

3 چيز هرگز برنميگرد:

 

زمان

                  كلام

                                      موقعيت

 

3 چيز را هرگز نبايد از دست داد:

 

آرامش

                  اميد

                                     صداقت

 

3 چيزهرگز قطعي نيست:

 

شانس

            موفقيت

                                    رويا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 12:38  توسط NAZI  | 

پسربچه و درخت سیب

پسربچه و درخت سیب

يكی نبود          يكی بود ...          در روزگاران قديم          درخت سيب تنومندي بود ...

با ...           پسر بچه كوچكي......       این پسر بچه ...       خیلی دوست داشت

با اين درخت سيب مدام بازي كند ...          از تنه اش بالا رود        از سيبهايش بچيند و بخورد

و در سايه اش بخوابد         زمان گذشت ...          پسر بچه  بزرگتر شد و به درخت بي اعتنا

ديگر دوست نداشت با او بازي كند  ....         ....          ....

اما  روزي دوباره به سراغ درخت آمد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 19:53  توسط NAZI  | 

من از خدا خواستم

من از خدا خواستم...

 

من از خدا خواستم كه پليدي هاي مرا بزدايد

خدا گفت: نه

آنها براي اين در تو نيستند كه من آنها را بزدايم.

 بلكه آنها براي اين در تو هستند كه تو

 در برابرشان پايداري كني.

 

من از خدا خواستم كه بدنم را كامل سازد.

خدا گفت: نه

روح تو كامل است . بدن تو موقتي است.

 

من از خدا خواستم به من شكيبائي دهد .

خدا گفت: نه

شكيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد .

شكيبائي دادني نيست بلكه به دست

 آوردني است.

 

من از خدا خواستم به من خوشبختي دهد.

خدا گفت :نه

من به تو  بركت ميدهم خوشبختي

 به خودت بستگي دارد.

 

من از خدا خواستم تا از دردها آزادم سازد .

خدا گفت: نه

درد و رنج تو از اين جهان دور كرده

 و به من نزديك تر مي سازد.

 

من از خدا خواستم تا روحم را  رشد دهد.

خدا گفت: نه

تو خودت بايد رشد كني ولي من تو

را مي پيرايم  تا تو ميوه دهي.

 

من از خدا خواستم به من چيزهايي دهد تا از زندگي خوشم بيايد.

خدا گفت: نه

من به تو زندگي ميبخشم تا تو از

 همه آن چيزها لذت ببري.

 

من از خدا خواستم  تا به من كمك كند تا ديگران همان طور كه او دوست دارد، دوست داشته باشم.

خدا گفت: ... سرانجام مطلب را گرفتي.

 

امروز روز تو خواهد بود آن را هدر نده       

باشد كه خداوند تو را بركت دهد...

براي دنيا تو ممكن است فقط يك نفر باشي

ولي براي يك نفر ، تو مكن است به اندازه دنيا ارزش داشته باشي.

داوري نكن تا داوري نشوي.آنچه را رخ مي دهد درك كن و بركت خواهي يافت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:12  توسط NAZI  | 

سلام

سلام دوستان گلم

اميد وارم هر جا كه باشين خوب و خوش و خرم باشيد.

امشب بعد مدتها اومدم وبلاگمو آپ كنم .ببخشيد كه نتونستم به وبلاگ هاي نازتون سر بزنم

 و از دوستاي خوبم كه بهم سر ميزدن خيلي خيلي  ممنونم. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:10  توسط NAZI  | 

يك ساعت ويژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كه پولي براي

 خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريع به اطاقت برگرد و برو

فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن

رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.

به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه

ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن

زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك

 ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:9  توسط NAZI  | 

تفکر خود را تغییر دهید تا زندگی شما تغییر کند

 

تفکر خود را تغییر دهید تا زندگی شما تغییر کند

 

اولین قدم برای ایجاد تغییر آن است

که ببینیم واقعا چه می خواهیم:

و در نتیجه هدفی را در نظر بگیریم

و به سوی آن حرکت کنیم.

 

ارزش های خود را دگرگون سازید

 تا زندگی تان نیز عوض شود.

ما چیزی بسیار بیشتر و فراتر

 از ارزشهای مان هستیم

 و وجود منحصر به ارزش ها نیست.

 

نگذاریم چیز های نادرستی که از گذشته ها

در ذهنمان جای گرفته اند ، حال و آینده ما را تباه گردانند.

 

اگر صادقانه خواهان شکوفایی هویت خود

 و بالندگی زندگیتان هستید،

پس آگاهانه تصمیم بگیرید

که می خواهید چه کسی باشید.

به کودکی تان باز گردید،

و این را که امروز قصد دارید چه کسی باشید،

 به تفصیل و با شور و هیجان شرح دهید.

 

هرگز شادی و نشاط را به تعویق نیندازید.

برای بسیاری از مردم مفهوم شادی و لذت از زندگی آن است

که بتوانند به موفقیت بزرگی دست یابند.

 

باور های خود را به گونه ای شکل دهید

 که اختیارتان دست خودتان باشد،

و جهان بیرونی تعیین کننده احساس خوب یا بدتان نباشد.

باور داشت ها باید آنگونه باشد که ایجاد حالات خوب ، فوق العاده

راحت به نظر رسد و ایجاد حالات بد ، فوق العاده دشوار.

 

اگر من یا شما ندانیم که مهم ترین چیز

در زندگی مان چیست و به دنبال چه می گردیم،

طبعا نمی توانیم اعتماد به نفس لازم را

نیز در خود به وجود آوریم

چه رسد به اینکه بخواهیم تصمیم هایی کار ساز بگیریم.

 

احساس سپاسگزاری و حق شناسی را در خود پرورش دهید.

این احساسات در زمره معنوی ترین عواطف

بشری اند زندگی بیش از پیش زیبایی می بخشد.

همواره با احساس از حق شناسی زندگی کنید.

 

اگر در جست و جوی نسخه ای برای شادمانی هستید ، این را بپذیرید :

« برای اینکه احساس خوبی داشته باشم ،

نیازی به هیچ حادثه ای نیست ،

احساس خوبی دارم چون زنده ام !زندگی موهبت

است و من از آن لذت می برم ».

 

جامعه ممکن است آینده ای را برای من

 در نظر گرفته باشد، اما این تنها من هستم

که سرنوشت خود را معین می کنم!

 

هر زمان که در زندگی احساس رنج یا لذت می کنم،

مغز به جستجوی علت آن بر می آید و آن را در نظام عصبی ما

ثبت و نگهداری می کند،تا بر اساس

این اطلاعات بتواند در آینده تصمیم های بهتری بگیرد.

 

 انسان همان چیزی می شود که در دل خود به آن باور دارد.

چشم به راه معجزه ها باشید... چرا که خود معجزه اید.

 

مسیر کنونی شما چیست؟

آیا به سوی هدفتان در حرکتید،

یا در خلاف جهت آن حرکت می کنید؟

آیا به تصحیح مسیر نیاز دارید؟

آیا در زندگی تا سر حد نهایت لذت می برید؟

اگر چنین نیست،

هم اکنون در مسیر تان تغییراتی ایجاد کنید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 23:40  توسط NAZI  | 

سکوت

کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم

 حالا که بزرگیم چقدر دلتنگیم

کاش همون بچه ای بودیم

که حرفاشو از نگاهش می شد خواند

 اما الان اگه فریاد هم بزنیم کسی نمیشنوه

و دل خوش کردیم

 که سکوت کردیم و باور داریم که

 سکوت پر بهتر از فریاد توخالیست "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 13:44  توسط NAZI 

خوشحالی

بسیاری از ما (بد حال) بودن را طبیعی می دانیم ، اما برای خوشحال بودن باید دلیلی داشته باشیم. اما شما برای احساس خوشحالی به هیچ بهانه ای نیاز ندارید.می توانید هم اکنون تصمیم بگیرید که خوشحال باشید ، به این دلیل ساده که زنده اید ، به این دلیل که چنین می خواهید . لزومی ندارد که منتظر چیزی یا کسی باشید! . آنتونی رابینز

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:52  توسط NAZI  | 

مـــــــــداد سفیـــــــــــــــــــــــــد

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد....

هيچ کس به او کار نميداد .... همه مي گفتند:

«تو به هيچ دردي نمي خوري ».

 يه شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند....

مداد سفيد تا صبح کار کرد ...ماه کشيد ...

مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد

 که کوچک و کوچک و کوچکتر شد...

صبح توي جعبه مداد رنگي ...

جاي خالي او ...با هيچ رنگي پر نشد.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:54  توسط NAZI  |